سلام خدا
   1   2      >

+ او جبرئيل بود

پنجشنبه 14 دي 1385 ساعت 6:21 عصر


از امام صادق عليه‌السلام نقل شده است که وقتي خطبه پيامبر اکرم(در غدير خم) به پايان رسيد همه مردم مرد زيبارويي که بوي خوشي ميداد را ديدند. آن مرد گفت: به خدا قسم من نديدم محمد را مانند امروز که درباره پسرعموي خود سفارش کرد و عقد و گره‌ايي را بست که هيچ کس نميتواند باز کند مگر کافر به خدا و پيامبرش. وايِ بسيار بر کسي که اين عقد را باز کند. امام صادق عليه السلام ميفرمايد: در اين هنگام عمر بن الخطاب که از کلام اين مرد به شگفت آمده بود رو کرد به پيامبر و گفت: آيا شنيديد که اين مرد چه گفت؟ پيامبر فرمود: اي عمر! آيا فهميدي اين مرد که بود؟ گفت: نه. فرمود: او جبرئيلِ روح الامين بود پس مواظب باش که تو آن گره را باز نکني! چون اگر تو اين کار را بکني خدا و پيامبر و ملائکه و مؤمنين از تو بيزار خواهند بود.


احتجاج طبرسي


حقير: يک طلبه

یادداشت موقت


+ شايد خداحافظ

سه‏شنبه 12 دي 1385 ساعت 10:29 عصر

سلام!


چند روزيه اين خيال اومده تو سرم که وبلاگمو ببندم. ديگه خسته شدم. احساس ميکنم فايده‏اي هم نداره. البته تا عيد غدير هستم و بعد شايد...


حقير: يک طلبه

یادداشت موقت


+ ...و چقدر زيباست

سه‏شنبه 12 دي 1385 ساعت 10:25 عصر


...و چقدر زيباست که ايرانيان امروزه که در اثر غرب‏زدگى مبتلا به آداب و رسوم ملى باستانى، و عيدهاى مجوسى و زردشتى شده‏اند، و غالبا در ايام نوروز براى خود و خانواده خود لباس نو تهيه مى‏کنند و جشن و سرور دارند، اين بدعت زشت را ترک نموده، و عيد غدير را که ستون ايمان است‏به عنوان تعطيل رسمى تا چند روز براى ديدن‏ها و سرورها، و تجديد لباس‏هاى کهنه به لباس‏هاى نو قرار دهند، تا يکسره ديو زشت طبيعت جاى خود را به فرشته رحمت دهد، و شيعه که پيوسته کارهايش از روى تعقل و حساب بوده است، در اين مقطع نيز بى‏حساب و غافلگير در دام نيفتد. عيد غدير، سلسله مکتب تشيع را در هر سال، گذشته را به آينده متصل مى‏کند و رشته را دوام مى‏بخشد، و پيوسته ديو شوم و غول استکبار و خودسرى را منکوب، و مبارزه با آنرا جاودان مى‏کند.


امام شناسي علامه طهراني رضوان الله عليه


حقير: يک طلبه

یادداشت موقت


+ غدير

يکشنبه 10 دي 1385 ساعت 8:0 عصر

بسم‏الله الرحمن الرحيم
داستان نصب اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليه‌السلام در غدير خم به مقام ولايت کليه کبراي الهيه، از داستان‏هاي بسيار مهم تاريخ اسلام است و شايد واقعه‏اي با اين اهميت و با اين خصوصياتي که بيان خواهد شد، نداشته باشيم. زيرا در حقيقت اين واقعه بيانگر بقاء رسالت پيامبراکرم و دوام دوره ولايت الهيه آن‌ حضرت در تجلي‌گاه وجود
مبارک اميرالمؤمنين عليه‌السلام بوده است.


غدير
نمايشگر
اتحاد و پيوند
رسالت ‏به امامت
 و نبوت به ولايت است
و‌حکايت از آن مي‏کند که همچون
دو پستاني هستند که براي اشراب و ارضاع
طفل شيرخوار پيوسته ملازم و مقارن و رفيق يکديگرند
و يا همچون دو نهالي که از يک ريشه و بن روئيده شده و بهم
پيوسته‏اند.
غدير: نمايشگاه علي مني و انا منه در برابر ديدگان

جميع‏خلائق‏وهمگي امت و اعلان و اعلام اين واقعيت‏ به‏جهانيان‏تا
روز بازپسين است.غدير: محل‏ظهور حقائق‏ مخفيه‏و بواطن‏مختفيه
وارشاد و هدايت مردمان به اين راه است.غدير:صراط مستقيم و
شاهراه اعلاي انسانيت ‏به مقام عرفان و ولايت کليه حق است.
غدير: مقام قالب‏گيري قضاء کليه الهيه به عالم قدر و اندازه‏گيري
وتعيين وتشخيص ومعرفي نور نامحدود حضرت احديت در اسماء
وصفات مرئي و مشاهد خلق و ربط قديم و حادث و نزول تجرد
و بساطت در قيود و حدود امکانيه براي‏ دسترسي همه خلايق
و استفاده از ماء معين و آبشخوار فيض‌ و رحمت وسعادتو برکت
است. غدير: روز تاجگذاري و عمامه‏گذاري رسول الله با دست
شريف ‌خود بر سر مولي‌الموحدين است.غدير: روز من کنت
مولاه فعلي مولاه
است.غدير:روز اللهم وال من والاه و عاد من


عاداه،و انصر من نصره، و اخذل من خذله است. غدير:روز بيعت ‏با حق
است، روز سرسپردگي است، روز مبادله و معامله نفس با خداوند
نفس، روز داد و ستد جنود شيطان با جنود رحمان،روز فراق ظلمت
و ورود در جهان روشني است. غدير: روز محک است، روز تمايز ايمان
و کفر و خلوص و نفاق و صفا و حيله و نور و تاريکي است. غدير: روز
درخشش خورشيد عالم‌تاب از پس پرده‏هاي ابر گران‌ و
تابش در دلهاي
جانداران است. غدير روز تعريف راستين و برکناري خوف از شيطان و
سرآمدن زمان تقيه و وحي امر الزامي بر لزوم کشف حجاب حقيقت
از روي چهره ولايت، و ابراز هو هويت است. غدير: روز
بخ بخ لک يا علي!
 اصبحت و امسيت مولاي و مولي کل مؤمن و مؤمنة
است.
غدير: روز عيد اکبر، روز بلند کردن رسول خدا
علي بن ابيطالب را در مرءا و مسمع مردم
و خواندن خطبه و امر به تسليم امت
در برابر اوامر و نواهي
مولاي متقيان
است.


از کتاب امام شناسي علامه طهراني


حقير: يک طلبه

یادداشت موقت


+ کمکم کنيد!

چهارشنبه 6 دي 1385 ساعت 11:6 عصر

بسم الله الرحمن الرحيم


يه مسأله بود ميخواستم با شما در ميان بگذارم تا کمکم کنيد.


يه دختر خانم دانش‏آموز کلاس چهارم ابتدايي از من سؤال کرد:


چرا خدا ما را خلق کرد؟


به نظر شما چه و چگونه بايد به او پاسخ داد؟


لطفا زودتر


حقير: يک طلبه

یادداشت موقت


+ امسال هم رفت!

دوشنبه 27 آذر 1385 ساعت 12:44 صبح

خدايا!


باز موسم حج رسيد و عاشقانت و ميهمانانت و منتخبينت دسته دسته و گروه گروه به سمت نقطه پرگار عالم سرازير شده‌اند تا به دور آن شمع، همچو پروانه بگردند و همچو هاجر بين دو کوه اميد، خط وصال را بکشند و همچو ابراهيم و اسماعيل بر قلب شيطان رانده شده سنگ فرياد بزنند و با افتخار تمام و با غرور و به شکرانه اين اعمال سر خويش را در راه دوست به زير تيغ حلق بسپارند.


و اما من!


مبهوت و غمگين به اين لبيک گويان به چشم حسرت نظاره مي‌کنم که مگر خداي من از من چه ديده بود که دعاها و اشکهاي مرا در شبهاي قدر که عاجزانه از خداي خويش مي خواستم که:


اللهمّ ارزقني حج بيتک الحرام في عامي هذا و في کل عام


را بي پاسخ گذاشت و شايد مرا مصداق:


به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند       که تو در بُرون چه کردي که درون خانه آيي؟


ديد؟



خداي من!


هر سال به اميدي هستم که شايد آن زميني را ببينم که فرشتگان خدا بالهايشان را براي عاشقان گشوده‌اند. دلتنگ زميني هستم که جاي پاي عاشقانه فاطمه و علي(عليهما السلام) است. دلتنگ بوي خوش عطر کعبه‌ام.


خدايا!


دلتنگ توام، دوستت دارم، خيلي، خودت هم خوب ميداني. مرا به عزتت، به مهربانيت، به غفور بودنت قسمت ميدهم مرا هم صدا کن هر چند که ليقات نگاهت را ندارم. لياقت « لبيک اللهم لبيک! » گفتن را، لياقت هفت طواف نور را.


اما هميشه اميدوارم به کرمت، به زيباييت و به نامت که خود حج دلهاست.


حقير: يک طلبه

یادداشت موقت


+ اين يکشنبه را از دست ندهيد!

جمعه 24 آذر 1385 ساعت 11:10 عصر

سلام به خدا دوستان!


عجب روزيه اين يکشنبه براي آشتي کنان با خدا.


تا دير نشده و فرصت هست بياييد


اين يکشنبه هم روز دحوالارض است و هم روز يکشنبه ماه ذي‏القعده ( نماز اين روز در متن بعدي آمده ) فرصت را از دست ندهيد.


شب بيست و پنجم


شب دَحْوُالْأرْض(يعنى روزي که اولين خشکي از زير خانه خدا پيدا شد) است و از ليالى شريفه است که رحمت خدا در آن نازل مي‏شود و قيام به عبادت در آن اجر بسيار دارد و از حَسَن بن على وَشّا روايتست که گفت: من کودک بودم که با پدرم در خدمت امام رضا عليه‏السلام شام خورديم در شب بيست و پنجم ماه ذي‏القعده پس فرمود که: امشب حضرت ابراهيم عليه‏السلام و حضرت عيسى عليه‏السلام متولّد شدهاند و زمين از زير کعبه پهن شده است. پس هر که روزش را روزه بدارد چنان است که شصت ماه را روزه داشته باشد و به روايت ديگر است که فرمود در اين روز حضرت قائم عليه‏السلام قيام خواهد نمود.


روز بيست و پنجم


روز دحوالأرض است و يکى از آن چهار روز است که در تمام سال به فضيلت روزه ممتاز است و در روايتى روزهاش مثل روزه هفتاد سال است و در روايت ديگر کفّاره هفتاد سالست و هر که اين روز را روزه بدارد و شبش را به عبات بسر آورد از براى او عبادت صد سال نوشته شود و از براى روزه‏دار اين روز هر چه در ميان آسمان و زمين است استغفار کند و اين روزى است که رحمت خدا در آن منتشر گرديده و از براى عبادت و اجتماع به ذکر خدا در اين روز اجر بسياريست و از براى اين روز به غير از روزه و عبادت و ذکر خدا و غسل دُو عمل وارد است:


 اوّل: نمازىکه در کتب شيعه قُميّين روايت شده و آن دو رکعت است در وقت چاشت ( حدود ساعت ده صبح ) در هر رکعت بعد از حمد پنج مرتبه سوره شمسِ(سوره 91 قران) بخواند و بعد از سلام نماز بخواند: لا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلاَّ بِاللَّهِ الْعَلىِّ الْعَظيمِ


پس دعا کند و بخواند: يا مُقيلَ العَثَراتِ اَقِلْنى عَثْرَتى، يا مُجيبَ الدَّعَواتِ اَجِبْ دَعْوَتى، يا سامِعَ الْأَصْواتِ اِسْمَعْ صَوْتى، وَارْحَمْنى وَتَجاوَزْ عَنْ سَيِّئاتى وَما عِنْدى، يا ذَاالْجَلالِ وَالْأکْرامِ.



و بدانکه ميرداماد رحمه الله در رساله اربعة ايّام خود در بيان اعمال روز دَحْوُالارض فرموده که: زيارت حضرت امام رضا عليه السلام در اين روز افضل اعمال مستحبّه وآکَدِ آداب مَسْنُونه است و همچنين زيارت آن حضرت در روز اوّل ماه رجب الفرد نيز به غايت مؤکّد و مَحْثُوثٌ عَلَيْهِ است


حقير: يک طلبه

یادداشت موقت


+ با من بيا 3 (دعا)

شنبه 18 آذر 1385 ساعت 7:29 عصر

بعضي خيال ميکنند: دعا مثل دواست که فقط هنگام بيماري بايد آنرا مصرف نمود و طبعا هر چه کمتر، بهتر، که البته با اين حساب بايد گفت: خوشا آنانکه هرگز مريض نشده و يکسره از دنيا رفته‌اند. مثل آن آقايي که در حادثه سقوط از طبقه بالا جان داد و وقتي از او در عالم رؤيا پرسيدند: راستي حرفهاي اين آخوندها که مي‌گويند در قبر فشار هست و سؤال و جواب و نکير و منکر و... اينها درسته؟‏
جواب داده بود: قبلا در دنيا هم گفته بودم همه اينها دروغه، من به مجرد سقوط بدون حساب و کتاب و سوال و جواب و نکير و منکر يکسره رفتم جهنم.


حالا بعضي تصورشان اين هست که دعا براي زمان درماندگي و بيچارگي درست شده و مثل دواست و دوا را در حال سلامتي خوردن، خودش نوعي بيماري است و هرکس دارو مصرف ميکند ديگران براي سلامتي ايشان دعا مي‌کنند. چون مي‌فهمند طرف حتما بيمار است و الا دارو نمي‌خورد و برايش شعر حافظ را ميخوانند که:


تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد
وجود نازکت آزرده گزند مباد


خلاصه آيا دعا مانند چوب آتل است که تنها وقت باطل شدن دست و پا بايد مصرف شود؟


استاد ما مي‌گفت: بله، همينجوره، دردي هست که فقط بايد با دعا آن را درمان کرد. مگر نشنيديد که خواجه حافظ هم ميگفت:


ما شبي دست برآريم و دعايي بکنيم
غم هجران تو را چاره ز جايي بکنيم
دل بيمار، شد از دست، رفيقان مددي
تا طبيبش به سر آريم و دوايي بکنيم


و هزار البته نه آن دردي که من و تو خيال ميکنيم، همچون سرطاني، ايدزي، وبايي، هپاتيتي يا اسکيزوفرني و روان پريشي و ... بلکه درد آدم شدن، بيماري انسانيت و... همان دردي که اگر کسي ندارد به قول عطار بايد قرض بگيرد:


ساقيا خون جگر در جام کن
گر نداري درد از ما وام کن


نشنيد که مي‌گويند: مرد است و دردش و هرکس چنين دردي نداشته باشد علاجش آتش است.


مرد را دردي اگر باشد خوش است
درد بي دردي علاجش آتش است


چون اين درد خيلي قيمت دارد و بر خلاف ساير دردهاست. چرا همه ميخواهند مثل حافظ شوند اما نمي شوند؟ چون يک درد قيمتي در دلش بود که ميگفت: « درد عشقي کشيده ام که مپرس» و باز هم ميگفت:


طبيب عشق مسيحا دم است و مشفق ليک
چو درد در تو نبيند که را دوا بکند


چقدر زيباست آن لحظه‌هايي که استاد در کلاس اسم تک تک دانشجوها را مي‌خواند و آنها يک يک دست بلند مي کنند و نشان مي‌دهند که هستند و هشيار، چون دقيقا کاري است خدايي. مگر در کتاب کريم نخوانده‌ايد که مي‌فرمايد:


اي مؤمنين! وقتي خدا و پيامبرش شما را مي خوانند پاسخشان را بدهيد. (انفال/24)


و بدا به حال دانشجويي که استاد اسمش را بخواند و او جواب ندهد و بدتر آنکه اسمش را به فراموشي يا به عمد اصلا نخواند. و مگر نه اين است که دعا را «خواندن» معني کرده‌اند و امامِ دعا خوانان حضرت علي عليه‌السلام در مناجات شعبانيه مي‌گويد:


و اسمع دعايي اذا دعوتک « هنگامي که مي‏خوانمت صدايم را بشنو»


حالا چه زيبا مي شود که در همان آيه مي‌فرمايد: اي مؤمنين جواب خدا و پيغمبر را بدهيد اذا دعاکم لما يحييکم يعني اگر دستتان را بالا ببريد مثل کلاس (فرموده‌اند هنگام دعا خواندن دستهايتان را به سمت آسمان بلند کنيد) اين نشانه حضور و زنده بودنتان هست. و به عبارت واضحتر تنها کساني در اين عالم زنده اند که وقتي خداوند آنها را مي‌خواند آنها هم خدا را بخوانند.


آن کس است اهل بشارت که اشارت داند.


از نوشته‏هاي ناصر نقويان


حقير: يک طلبه

یادداشت موقت


+ کجايي امام رضا!

يکشنبه 12 آذر 1385 ساعت 12:44 صبح

خدايا سلام!


دفعه قبل در مورد غربت خدا صحبت کرديم. حالا ميگويم وقتي خدا آنگونه غريبه دوستان او هم غريبند. امام هم غريب است. امام زمان هم غريب است. امام رضا هم غريب است.


امام رضا فقط در حيات غريب نبود بعد از شهادت هم غريب است. ما که ادعاي شيعه‌ بودنش را ميکنيم غريبش کرديم.


چرا؟


اصلا ميدونيد امام رضا چرا به شهادت رسيد؟ اين همه زائر...! چرا غريبه؟ آيا تا حالا اشک زوار امام رضا را ديدي؟ هر کس يه گوشه مشغوله، هر چقدر مريض خوابوندند؟ تو زمستون و تابستون هستند. اينها چي ميخواند؟ خواستشون چيه؟



   


امام رضا مريضم رو شفا بده! امام رضا قرضم رو بده! امام رضا داماد خوب بهم بده! امام رضا عروس خوب بهم بده! ... بده! همش بده بده بده... .


آيا تا به حال گفتيم بگير؟ به امام رضا چي داديم؟ تا به حال گفتيم: امام رضا حسدم را بگير! کينه‌ام را بگير! اخلاق بدم را بگير! زشتي‌ام را بگير! کجاييم؟ دنبال چي هستيم؟ کجا ميريم؟ اين همه مريض بعد از نااميدي از طبيب به اينجا آمدند؛ اگر طبيب آنها را جواب نميکرد مي‌آمدند؟ ...! اگر قرض نداشتند مي‌آمدند؟


اگرچه کرم مولا آنقدر زياده که کسي رو دست خالي رد نميکنه ولي تا ما چي بخوايم!


گر گدا کاهل بود تقصير صاحبخانه نيست (چيست؟)


حقير: يک طلبه

یادداشت موقت


+ امروز را فراموش نکن

يکشنبه 5 آذر 1385 ساعت 11:18 صبح

سلام! امروز را يادتون نره بخونيد.


نماز را ميگم .


پايين نوشتم.


ما را هم دعا کنيد.


حقير: يک طلبه

یادداشت موقت


+ تا دير نشده بخوانيد!!

جمعه 3 آذر 1385 ساعت 10:56 صبح

بسم الله الرحمن الرحيم


سلام به شما!


تا دير نشده و وقت هست اين عمل بسيار بسيار ساده را انجام دهيم تا از برکات بسيار بسيار زياد آن بهره‌مند بشويم.


عجله کنيد!


از انس بن مالک نقل شده که رسول خدا (صلي الله عليه و اله وسلم) در روز يکشنبه ماه ذيقعده فرمودند: اي مردم! از ميان شما چه کسي مي‌خواهد به سوي خدا برگردد و توبه کند؟


گفتيم: اي رسول خدا! همه اراده و قصد توبه و رجوع به خدا را داريم.


پس حضرت که سلام خدا بر او باد فرمودند:(در روز يکشنبه) غسل نماييد و وضو بسازيد و چهار رکعت نماز بجا آوريد و در هر رکعت يکبار سوره حمد و سه مرتبه سوره توحيد و يکبار سوره ناس و يکبار سوره فلق را بخوانيد. پس از تمام شدن نماز هفتاد بار بگوييد: استغفر الله ربي و اتوب اليه و در آخر بگوييد: لا حول ولا قوه الا بالله العلي العظيم. پس از آن بگوييد:


يا عزيز! يا غفار! اغفر لي ذنوبي و ذنوب جميع المؤمنين و المؤمنات فانه لا يغفر الذنوب الا انت


پس از آن رسول خدا فرمودند: هيچ بنده‌اي از امّت من نيست که اين عمل را انجام دهد مگر اينکه از آسمان به ندا ميرسد که:


اي بنده خدا! عملت را از سر بگير و ابتدا کن بدون توجه به اعمال سابقت چون توبه‌ات مورد قبول درگاه الهي واقع شده و گناهان گذشته تو مورد مغفرت و بخشش قرار گرفته است.


و فرشته ملکي از زير عرش الهي ندا ميدهد که: اي عبد خدا! بر تو و فرزندان تو برکت ارزاني شده است.


و منادي ديگر ندا سر ميدهد که: اي بنده خدا! طالبان حقوق و منازعين(طلبکاران) تو در روز قيامت از تو راضي و خشنود مي‌شوند.


و فرشته‌اي ديگر ندا ميدهد که: اي بنده خدا! تو با ايمان به خدا خواهي مرد و دين و اعتقاد و باور تو از تو سلب نخواهند شد و قبر و محل دفن تو با وسعت و نوراني خواهد شد.


و منادي ديگري ميگويد: اي بنده خدا! پدر و مادر تو از تو راضي شدند درحالي‌که قبلًا به تو ساخط و خشمناک بودند و پدر و مادر و فرزندان تو مورد غفران و آمرزش واقع شدند و رزق و روزي تو در دنيا و آخرت وسيع خواهد بود.


و جبرئيل(عليه‌السلام) ندا ميدهد که: من بودم آنکسي که با ملک الموت و فرشته مرگ نزد تو آمده تا با تو رفق و مدارا نمايد و ديدن مرگ، تو را مجروح (ناراحت) نکند و اينک همانا خارج شود جان و روح تو از جسدت.


گفتيم: اي رسول خدا! اگر بنده‌اي اين دستور را در اين ماه (غير از يکشنبه) انجام دهد چه مي‌شود؟


پس حضرت (صلي الله عليه و اله وسلم) فرمودند: مثل همان اجر و پاداش و آثاري که توصيف و بيان نمودم و همانا جبرئيل اين کلمات و مطالب را آموخت در ايامي که به معراج رفته بودم.


اگر اين عمل را انجام داديد ما را هم از دعا فراموش نکنيد.


يادتان نره!


التماس دعا



حقير: يک طلبه

یادداشت موقت


+ خدا غريبه!!

سه‏شنبه 30 آبان 1385 ساعت 6:49 عصر

سلام به شما!


ميخواستم بگم مي دونستيد خدا غريبه؟


آره خدا رو ميگم. همون خدايي که شايد روزي يکبار(!) اونو صدا کنيم شايد هم دو روزي يکبار و شايد هم وقتي مشکل دار شديم. غريبي خدا نه از اينجاست که اونو صدا نميکنيم، نه؛ مي‌خوايد بگم از کجاست؟ پس بذاريد اوّل از زبون اون روستايي براتون بگم تا روشن بشه.


ماه مبارک رمضان امسال به يکي از روستاهاي اطراف شهرستان اليگودرز از توابع استان لرستان براي تبليغ رفته بودم. روستايي که شايد همه کشاورز بودند و اکثرًا هم از کم بودن محصولات گلايه داشتند. روستايي که بچه‌هاي کم سن و سال رو مي‌ديدي که در کنار چشمۀ آب ظرفهاي غذاشونو مي‌شستند و يا حياط خاکي را جارو مي‌کردند.


بگذريم مطلب جاي ديگست.


يک روز صبح بعد از سحر وقتي براي نماز صبح خادم مسجد که حدودًا 80 سال داشت اومد دنبالم تا با هم بريم مسجد در راه شروع کرد به خواندن سوره توحيد. بلديد که؟!


(بسم الله الرّحمن الرّحيم * قل هو الله احد * الله الصمد * لم يلد و لم يولد * و لم يکن له کفوًا احد)


ولي اون ميدونيد چطوري خواند؟


(بسم الله الرحمن الرحيم * قل هو الله احد * الله الصمد * لم يلد و لم يکن له کفوا احد)


و من تو دلم خنديدم


ولي گفتم اين پيرمرد چندين ساله داره اينجوري مي‌خونه فکر نکنم درست بشه. لذا گفتم بذار يه موقع مناسب براش درست کنم. فرداي همانروز وقتي داشتيم از نماز صبح برمي‌گشتيم تو راه يه چيزي بهم گفت؛ گفت: چند وقت پيش نوام مريض شده بود و خيلي سخت بود يک شب قبل از اينکه بخوابم به آقا اميرالمؤمنين عرض کردم: آقا!‍ اگه من نوکرتونم يه سر به من بزنيد و من همون شب آقا رو ديدم و ازش خواستم نوم رو شفا بده و اون همانروز شفا داد.


ومن تو دلم گريستم


نميدونم شماها مثل من با کساني که ادعاي عرفان ميکنند نشستيد يا نه؟ کساني که ادعاي بزرگي مي کنند؟ ادعاي کرامت و... . ولي من ازشون هيچي نديدم حتّي به اندازه اين پيرمرد. نمي‌خوام بگم بزرگي به کرامته، نه، اونو بعدًا ميگم.


وقتي اين پيرمرد با مولا و خداي خودش به اين راحتي حرف ميزنه چرا من اونو دور مي‌بينم؟ خدا همين‌جاست، کنار من، نه، درون من، تمام وجود من خداست ولي من اونو گم کرده‌ام.


و نحن اقرب اليه من حبل الوريد (ق/16)


و ما از رگ گردن به انان نزديکتريم


حقير: يک طلبه

یادداشت موقت


+ ببا من بيا2(نرمش)

چهارشنبه 24 آبان 1385 ساعت 4:55 عصر

مقابل آيينه ايستاده بود و با تيغ تيزي که به دست داشت صورت ميتراشيد، يعني صفا را از دل مي‌گرفت و به صورت مي‌داد. يکي خيرخواهانه به او گفت: صورتت را نتراش که هر تراشي بر صورت خراشي بر دل است.


تيغ به دست با لحني بي‌اعتنا گفت: بجاي ريش‌ها به ريشه‌ها بپردازيد.


و من نرم و آرام گفتم: همان ريشه‌ها مي‌گويند ريشت را نتراش.


و او بجاي انکه بپرسد کدام ريشه‌ها يا ريشه ها کدامند؟گفت: حرفي بزن تا به درد دنيامان بخورد نه مانند درد، دنيامان را بخورد.


گفتم: صورتت را چرا صابوني ميکني؟


گفت: موها با صابون نرم شده و راحت و بي زجر ريشه‌کن مي‌شوند.


گفتم: اين همان حرفي است که به درد دنيايت مي‌خورد و همان حرفي است که خدا به موسي و برادرش گفت:


قٌولا لَه قَولاً لَينًّا (طه/44)


« با فرعون به نرمي سخن بگو و با او نرمش و مدارا کن»


و مدارا و نرمش همان صابوني کردن حريف است و فرعون صابوني و نرم شد و همين که به جاي فرمان قتل موسي پذيرفت تا با ساحران و در پيش چشم مردم ساحرپرست اعجاز خود را به نمايش نهد، و نهاد، و عجز همگان را برملا ساخت. پس نرمش تنها شيوه و راهي است که حريف را به دام مي افکند.


و اين همان چيزي است که حتي مورچه‌خوارها آن را دريافته‌اند و آن را مرام خود قرار داده‌اند؛


شايد ديده باشي که در گوشه گوشه‌هاي صحرا سوراخها وحفره‌هاي کوچکي است و ريزه ريزه‌هاي خاک به اندازه دانه دانه‌هاي شکر دور تا دور آن حفره‌ها قيف مانند بر هم سوار شده‌اند و مورچه‌هاي غافل همينکه پايشان به آن خاکهاي ريز و نرم يا به اصطلاح تاس لغزنده مي‌رسد نه راه پس دارند و نه راه پيش، و درست مثل چرخ ماشين که در ماسه هاي نرم ساحل فرو مي‌شود بٌکس و باد مي کنند و ديگر دست و پا زدن مورچه‌ها حاصلي ندارد جز آنکه چندي خاک‌ريزه درون حفره‌ها افتد و شستِ مورچه‌خوارِ صيّاد را خبردار که طعمه هم اکنون آمده است و آماده و او هم شتابان خود را به آن ميرساند.


و باز مي‌خواستم برايش از نرمش بگويم که اگر جامه‌اي از حرير بر تن داشته باشي و از کنار بوته خاري عبور کني و جامه‌ات به خار گير کند چه ميکني؟ آيا با شدت و تندي و هيجان جامه را به سمت خود مي‌کشي يا آرام آرام به سمت خار مي‌روي و نرم و ملايم در برابر آن خار خم مي‌شوي و آهسته آهسته جامه را از خار دور و جدا مي‌سازي و در اين صورت از ‌آسيب در امان مي‌ماني؟... که عجولانه ميان حرفم پريد و پرسيد:


ريشه هاي من کدامنند که ميگويند ريش‌هايت را نتراش؟


از نوشته هاي محمدرضا رنجبر


حقير: يک طلبه

یادداشت موقت


+ با من بيا

پنجشنبه 18 آبان 1385 ساعت 8:33 عصر

گاه کسي پيش طبيب مي‌رود و با انگشت خود، دندانِ آسيايِ سمتِ چپِ فک بالا را نشان داده و از درد گله مي کند. امّا طبيب که گويي اين سخن را نشنيده يا نشينده بگيرد به سراغ دندان عقل سمتِ راستِ فک پايين رفته و آن را از جا، جاکن کرده و مي‌کشد و از قضا پس از کشيدن آن، درد مي‌خوابد.


و من نمي‌خواهم در اينجا نتيجه بگيرم که بي‌دردي ريشه تمام دردهاست


بلکه مي‌خواهم اين حقيقت را اشاره کنم که آسمان و زمين همچون فکهاي بالا و پايين با يکديگر مربوط و مرتبطند.


بر همين اساس يک اتفاق در زمين ممکن است يک اختلال در آسمان پديد آورد و از اين رو بود که هود- علي نبينا و آله و عليه السّلام- به قوم خود فرمود:


يا قوم! استغفروا ربّکم ثمّ توبوا اليه يُرسل السماءَ عَليکم مدرارًا(هود/53)


« اي قوم! استغفار کرده و توبه کنيد تا آسمان پياپي بر شما ببارد»


بنابراين مي‌بينيد که استغفار در زمين مي‌تواند آسمان را ابري کرده و ابرها را باراني کند و اين نشان از اين دارد که اتفاقات زميني با حوادث آسماني مربوط است.


اساسا عالَم، عالَمِ ارتباط‌هاست و عالِم کسي است که اين رابطه‌ها را هضم و درک کند و از آنجا که اهل بيت عليهم‌السّلام بنا بر فرازهاي بلند زيارت جامعه مَعدن و کانون و سرچشمه دانش و دانايي مي‌باشند بيشترين رابطه‌ها را نيز آن بزرگواران باخبرند و پس از ايشان نيز اولياء الهي.


کسي مي‌گفت: از نظر مالي وضعم خوب بود ولي ناگهان اوضاع بهم ريخت و ضرر پشت ضرر مرا فرا گرفت به حدي که مجبور شدم خانه خود را بفروشم. وقتي در محضر براي عقد قرارداد رفته بودم و مي‌خواستم امضا کنم ناگهان ديدم آن مرد بزرگ و عارف بالله، حضرت آيه الله حاج شيخ محمدجواد انصاري رحمه الله عليه، آهسته آهسته از پله‌ها در حال بالا آمدن است و مرا امر به صبر مي‌کند. وقتي به نزد من رسيد فرمود: اين پول را بگير و قرضت را بده ولي ديگر در امانت خيانت نکن!


و بعد مشخص شد ايشان به اين فرد وجهي را به عنوان امانت داده بودند و اين مرد به خيال اينکه بعدا ميتواند بپردازد در اين مال تصرف کرده بود.


بنا براين بپذيريم که دنيا به معناي واقعيِ کلمه دنياي ارتباطات است و اين چکيده حرف انبياست. آنها مي‌گويند: آي انسانها! رفتار شما حتي نيّات و افکار شما با حوادثي که براي شما رقم مي‌خورد با يکديگر ارتباط دارند اما دريغا! که مردم نادان درک نمي‌کردند وآنان را ديوانه انگاشته و سنگ ميزدند. چون آنان همچون اهل بيت عليهم‌السلام از رابطه‌ها مي‌گفتند.


مثلا کسي که مي‌پرسيد چه کنيم تا زلزله از زمين رخت بربندد؟ مي‌گفتند: زنا نکنيد چرا که:


اذا کَثُرَت الزّنا کَثُرَتِ الزَلازِل


«وقتي زنا فراوان شود زلزله‌ها نيز فراوان مي‌شود.»


و آنها رابطه اين دو را درک نمي‌کردند. بويژه آنکه گاه نيز پيش خود مي‌گفتند: در فلان سرزمين که روزانه هزاران زنا اتفاق مي‌افتد چرا زلزله‌اي نيست؟ غافل از اينکه زلزله تنها لرزش و زير و رو گشتن زمين نيست بلکه زلزله انواع و اقسام خود را دارد و از آن جمله تنها يکي لرزش زمين است و چه زلزله‌اي سهمگين‌تر شدن از معتقدات انسانها؟


نمي‌بينيد حرفها زير و رو شده‌اند؟ نمي‌بينيد امروزه چه حرفهايي حرمت و قداست دارند و چه حرفهايي نه؟ نمي‌بينيد چه زشتي‌ها زيبا شده و چه زيبايي‌ها زشت؟ بگذريم از انواع بيماريها که زلزله‌وار ساختار سلامت و امنيت جوامع را درهم کوبيده است.


بنا براين بپذيريم که زلزله‌ها گونه‌گونه‌اند و همچون حيوانات براي خود خانواده دارند و لرزش زمين تنها يکي از خانواده زلزله‌هاست


و از همين رو است که فرمود:


إذا کَثُرَت الزِّنا کَثُرت الزَلازل


يعني وقتي زنا زياد شد زلزله‌ها زياد ميشود نه زلزله؛ و از همين جا معلوم و آشکار مي‌شود که زلزله‌ها انواع گونه‌گون دارند.


اقتباس از نوشته‌هاي محمدرضا رنجبر با کمي تصرف


حقير: يک طلبه

یادداشت موقت


+ آش نخورده و دهان سوخته

شنبه 13 آبان 1385 ساعت 9:21 عصر

روزي حجاج بن يوسف ثقفي در بازار گردش مي‌کرد شير فروشي را مشاهده کرد که با خود صحبت مي کند. در گوشه‌اي ايستاد و بگفته هايش گوش داد. مي‌گفت: اين شير را مي فروشم، درآمدش فلان قدر خواهد شد، استفاده آنرا با درآمدهاي آينده روي هم مي‌گذارم تا به‌ قيمت گوسفندي برسد. يک ميش تهيه مي‌کنم، هم از شيرش بهره مي برم و بقيه درآمد آن سرمايه تازه‌اي مي‌شود- بالاخره با يک حساب دقيق به اينجا رسيد که:- پس از چند سال ديگر سرمايه‌داري خواهم شد، مقدار زيادي گاو و گوسفند خواهم داشت آنگاه دختر حجاج بن يوسف را خواستگاري مي‌کنم. پس از ازدواج با او شخص مهمّي ميشوم، اگر روزي دختر حجّاج از اطاعتم سرپيچي کند با همين لگد چنان ميزنم که دنده هايش خرد شود.


همينکه پايش را بلند کرد بظرف شير خورده بزمين ريخت. حجاج جلو آمد و بدو نفر از همراهانش دستور داد او را بخوابانند و صد تازيانه جانانه بر پيکرش بزنند. شير فروش که از ريختن شيرها که سرمايه کاخ آرزويش بود خاطري افسرده داشت از حجاج پرسيد: براي چه مرا بي تقصير ميزنيد؟ حجاج گفت: مگر نه اين بود که اگر دختر مرا ميگرفتي چنان لگد ميزدي که پهلويش بشکند؟ اينک به کيفر آن لگد بايد صد تازيانه بخوري!!!


حقير: يک طلبه

یادداشت موقت


   1   2      >

<>